« عــ ـشــق و نــفـ ـــرت»

تازه فهمیدم

 

تو دنيا هيچ قلبي واسه من نمي تپه

 

حتي قلب خودم... چون اونم واسه تو مي تپه

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت13:18توسط bont | |

 

 

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت03:06توسط bont | |

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

 تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت01:49توسط bont | |


 خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.


خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
شقایق
(یاشار( خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت01:35توسط bont | |

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تختخواب خود قلک کوچکش را درآورد ، آن را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، تنها 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه ای رفت، جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود، دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"

دخترک جواب داد: "برادرم خیلی مریض است، می خواهم برایش یک معجزه بخرم."

داروساز با تعجب پرسید: "ببخشید؟!"

دختـرک توضیح داد: "برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و پدرم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟"

داروساز گفت: "متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: "شما را به خدا، او خیلی مریض است، پدرم به اندازه کافی پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: "چقدر پول داری؟"
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخنـدی زد و گفت: "آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برای برادرت کافی باشد!"
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: "من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد."
چند روز بعد عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت، پس از جراحی پدر نزد دکتـر رفت و گفت: "از شما خیلی متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت نمایم؟"

دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5 دلار !"

ما به یاد نداریم که آن پدر چه نام داشت، اما همه ما آن پزشک مهربان را، که با بلند نظری و گذشت زندگی کودکی را نجات داد و شادی را به خانواده ای بازگرداند، می شناسیم، او «دکتر آرمسترانگ» جراح و فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود، او به بسیاری از بیماران بی بضاعت ثابت کرد که هنوز می توان به معجزه اعتقاد داشت، که هنوز می توان در عصر بی احساسی، با احساس زندگی کرد، که هنوز می توان امیدوار بود که پدر و مادری ذره ذره آب شدن جگر گوشه خود را تنها به دلیل بی پولی، به نظاره ننشینند، که هنوز می توان ...

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت00:58توسط bont | |

در قصبه ولادیمیر تاجر جوانی به نام «دیمیتریج آکسیونوف» زندگی می‌کرد. این تاجر مالک دو مغازه و یک خانه بود.
آکسیونوف جوانی بود زیبا، دارای موهای بسیار قشنگ مجعد، خیلی با نشاط و زنده‌دل؛ و مخصوصاً آواز بسیار دلکشی داشت.
یکی از روزهای تابستان به زن خود اطلاع داد که باید برای فروش مال‌التجاره خود به شهر مجاور مسافرت نماید، ولی زنش اصرار می‌کرد که در آن روز بخصوص از مسافرت خودداری کند زیرا شب خواب دیده است که موهای قشنگ شوهرش خاکستری شده و دیگر از آن حلقه‌های زیبا اثری نیست.
ولی آکسیونوف خندید و گفت: عزیزم خواب تو درست نیست و من پس از فروش اجناس خود سوغاتی بسیار خوبی برای تو خواهم آورد.

بدین‌ترتیب تاجر جوان با زن و فرزندان کوچک خود خداحافظی کرد و به دنبال تقدیر خود از شهر خارج گردید.
پس از طی راه زیادی با تاجری که قبلاً نیز آشنا بود برخورد کرده با هم همراه گردیدند و شب را در میهمانخانه میان راه ایستاده، چای خوردند و برای خواب هم یک اتاق گرفته با هم خوابیدند.
آکسیونوف به مناسبت جوانی و عادتی که در کار روزانه داشت صبح روز بعد پیش از آنکه آفتاب طلوع نماید بار و بنه خود را بسته، کاروان را امر به حرکت داد و به این ترتیب بدون اینکه با دوست خود خداحافظی کند یا او را از خواب بیدار نماید به راه افتاد.
هنوز بیش از 25 میل از میهمانخانه مذکور دور نشده بودند که دوباره امر کرد بارها را بیندازدند و به اسب‌ها خوراک بدهند و ضمناً برای خودش نیز سماوری آتش کنند تا چایی بخورد.

ناگهان کالسکه‌ای که مرتباً زنگ می‌زد و دو سرباز آن را بدرقه می‌کردند رسیده، ایستاد و افسری از آن بیرون جست. افسر مزبور مستقیماً به طرف آکسیونوف آمد و از او شروع به سؤالات کرد. تاجر بیچاره تمام سؤالات را کاملاً جواب داد. ولی افسر پلیس به سؤالات خود جنبه استنطاق داده بود و مرتباً سؤالات درهم و گیج‌کننده‌ای می‌کرد.
آکسیونوف که از این سؤالات بی‌معنی عصبانی شده بود فریاد زد: «چرا مرا استنطاق می‌کنید؟ مگر من دزد هستم»؟
در این موقع افسر به سربازان خود اشاره کرد و آنها تاجر جوان از همه‌جا بی‌خبر را گرفتند.
ـ من افسر پلیس هستم و سؤالات من برای این است که رفیق تاجر تو در رختخواب خود کشته شده است و ما ناچاریم برای یافتن قاتل اثاثه تو را جست‌وجو نماییم.
سربازها اثاثه و مال‌التجاره تاجر جوان را گشتند و از کیف‌دستی او کارد خون‌آلودی بیرون کشیدند.
ـ این کارد متعلق به کیست؟
آکسیونوف از این بدبختی جدید بسیار وحشت کرد.
ـ نمی‌دانم… مال من نیست…
ـ دروغ می‌گویی، ای قاتل پست، تو با مقتول در اتاق خوابیده بودی و در تمام شب در اتاق از داخل بسته بوده است و بالاخره تو آخرین کسی هستی که او را دیده‌ای و این کارد دلیلی خوبی بر قاتل بودن تو می‌باشد. زود باش بگو چقدر پول داشته است!
آکسیونوف قسم خورد که روحش از این ماجرا آگاه نیست و او هم غیر از هشت هزار روبل که برای تجارت با خود آورده است ندارد.
ولی در تمام این مدت صدایش می‌لرزید و رنگش پریده بود، تمام این تظاهرات کافی بود که افسر به دروغ بودن آنها رأی داده او را دستگیر نماید.

در یکی از شهرهای نزدیک، آکسیونوف را محاکمه کردند و جرم او را قتل و سرقت 20 هزار روبل تعیین نمودند. زن بیچاره‌اش از این قضایا اطلاع حاصل نمود و سخت ناامید گردید. نمی‌دانست حکم بر بی‌تقصیر شوهر عزیزش دهد یا او را مانند محکمه مقصر و قاتل بداند. تمام اطفالش هم بچه‌های کوچکی بودند و حتی یکی از آنها هنوز شیر می‌خورد.
با این همه موانع، اطفال را برداشته به شهر مزبور آمد، هرچه تقاضا کرد نگذاشتند شوهرش را ملاقات کند. مدت طولانی در آن شهر ویلان و سرگردان زندگی کرد ولی بالاخره با التماس‌های پی در پی اجازه ملاقات داده شد و او با اطفالش به زندان رفتند.
وقتی زن و شوهر چشمشان به هم افتاد، آکسیونوف از هوش رفت و وقتی نزدیک بود مدت ملاقات تمام شود به هوش آمد. فقط وقت شد که این سؤالات بین آنها رد و بدل گردد:
ـ حالا چه باید بکنیم؟
ـ باید به تزار عرض حال بنویسید و بگویید که من بیگناه هستم.
ـ این کار را کرده‌ایم و جواب رد داده‌اند.
آکسیونوف جوابی نداد و چشمان مرطوب خود را به زمین دوخت.
ـ شوهر عزیزم به زنت حقیقت را بگو آیا تو قاتل نیستی؟
ـ اوه، پس تو هم… تو هم مرا قاتل می‌دانی؟
آنگاه صورتش را بین دست‌ها مخفی کرده و شروع به گریه نمود…
وقت ملاقات تمام شد و سرباز نگهبان، زن و بچه او را از اتاق ملاقات بیرون کرد. آکسیونوف در حالت یأسی فرو رفت و دانست که همه او را قاتل می‌دانند، حتی زنش هم به پاکی طبیعت و بزرگی روح او پی نبرده است، آن وقت با خود گفت: فقط خداوند شاهد حقیقت است و تقاضای رحم فقط شایسته او است.

پس از این جریانات آکسیونوف دیگر نه شکایتی از وضع خود نمود و نه عرض حالی نوشت بلکه تمام امیدهایش را از دست داد تنها به خدا روی آورد.
چند ماهی که از این قضایا گذشت تاجر بیچاره را مانند هزاران جنایتکار دیگر روانه زندان سیبری ـ که موحش‌ترین زندان‌های دنیا است ـ کردند.
سال‌ها پی در پی رنج و مشقت خود را بر دوش او تحمیل کردند، یک روز که آکسیونوف حساب کرد متوجه شد که 26 سال تمام در زندان سیبری گرفتار پنجه ظالم طبیعت بوده است، دیگر موهای قشنگش مثل برف سفید شده و خودش بی‌نهایت پیر و شکسته شده بود. آهسته حرف می‌زد، کم راه می‌رفت و پیوسته زیر لب خدا را به کمک می‌طلبید.
یک روز دسته جدیدی از زندانیان را به سیبری آوردند، زندانی‌های قدیمی دوستان جدید را استقبال کرده و به دور آنها جمع شدند و همگی از علت دستگیری و تبعید آنها پرس‌وجو می‌کردند.
یکی از زندانیان جدید که مردی بلند قد و لاغر اندام بود و 60 سال عمر داشت داستان دستگیری و جرم خود را برای دیگران شرح می‌داد.
ـ باری رفقا، علت حبس من فقط سوار شدن اسب یکی از دوستانم بود که بدون اجازه او برداشته بودم و می‌خواستم بدین وسیله زودتر به شهر خود برسم همین و بس… ولی خدا عادل است… من باید پیش از اینها به سیبری می‌آمدم.
ـ اهل کجا هستی؟
ـ اهل ولادیمیر، زن و بچه‌ام هم آنجا هستند، اسم من هم «ماکار» است.
آکسیونوف از جای خود برخاست و گفت: ماکار بگو ببینم آکسیونوف را می‌شناسی؟ آیا کسی از آنها زنده هست؟
ـ البته می‌شناسم، آکسیونوف‌ها خیلی متمول هستند ولی سال‌ها پیش پدر آنها را به اینجا فرستادند، او هم گناهکاری مثل ما بود. تو چطور اینجا آمده‌ای پدربزرگ!؟
آکسیونوف دلش نمی‌خواست از بدبختی خود چیزی بگوید، ناچار آهی کشید:
ـ برای گناهانم اکنون 26 سال است محبوسم.
ـ آخر گناهت چه بوده؟
ولی آکسیونوف جوابی نداد، اما رفقایش ماجرای زندگی او را که چطور کس دیگر رفیق تاجر او را کشته و او را بیگناه دستگیر کرده بودند شرح دادند.
وقتی ماکار داستان پیرمرد را شنید به صورت آکسیونوف خیره شد و گفت: این خیلی عجیب است، واقعاً تعجب‌آور است، خوب پدر چطور پیر و شکسته شده‌ای!
زندانیان پرسیدند که چرا ماکار اینقدر تعجب کرده است و سؤال کردند که او را در کجا دیده است و چطور می‌شناسد ولی ماکار جوابی نداد فقط تکرار کرد که خیلی عجیب است که باید در سیبری با هم ملاقات کنیم.

آکسیونوف هم به نوبه خود تعجب می‌کرد که این مرد از کجا او را می‌شناسد و چطور داستان زندگی او را می‌داند. وقتی راجع به این موضوع از او سؤالات زیادی کرد حقیقتی بزرگ و تلخ بر او مکشوف گردید. یقین کرد که ماکار قاتل رفیق او بوده و او 26 سال به جای او سختی و رنج زندان را تحمل کرده است.
از جای خود برخاست و از آن محل دور شد. تمام آن شب را آکسیونوف بیدار بود، تمام افکار و خاطرات گذشته در ذهنش زنده شدند، یاد زن و بچه‌اش چشمان او را از اشک مربوط می‌نمودند. صورت خندان زیبا و جوان زنش را به یاد آورد که چگونه به صورت او خیره می‌شد و چگونه از حرف‌های او می‌خندید، آن وقت بچه‌هایش را به همان اندازه که بودند در مقابل مجسم می‌نمود، آنگاه روزهای خوشحالی و سعادت و سپس مسافرت شوم، دستگیری، زندان‌های مختلف، حبس و کار اجباری در معادن زغال و تبعید به سیبری، اتاق‌های مرطوب زندان و 26 سال حبس، پیری و مشقت تمام نشدنی در مقابل دیدگانش دفیله دادند.
وقتی راجع به ماکار فکر می‌کرد می‌خواست خودش با دست‌های رنج دیده و کارکرده‌اش گلوی او را بفشارد و انتقام 26 سال رنج را از او باز ستاند.
آن شب هر چقدر دعا خواند آرامش و سکون خود را باز نیافت و فردا صبح هم حال خود را نمی‌فهمید. یک هفته بدین منوال گذشت، شبی که در سلول خود راه می‌رفت و به روزگار و آینده خود فکر می‌کرد، احساس کرد که از زیر کف اتاق صدایی می‌آید. وقتی خوب توجه کرد دید سنگی حرکت کرد و گردن ماکار با قیافه ترس‌آور از آن خارج گردید.
آکسیونوف خواست توجهی نکند، ولی ماکار دست او را گرفته گفت که در زیر دیوار نقبی کنده است و خاک آن را هر روز به وسیله کفش‌های خود به خارج زندان حمل می‌کند و ضمناً گفت: پیرمرد! بدان که اگر کوچکترین اشاره‌ای به این موضوع بکنی اولین کسی که کشته بشود خودت هستی و مخصوصاً به یاد داشته باش که پس از اتمام کار باید با من فرار کنی.
ـ من آرزوی فرار ندارم و تو هم احتیاجی به کشتن من نداری زیرا 26 سال پیش به دست تو کشته شده‌ام.

روز بعد وقتی گشتی‌های زندانیان را تحت نظر گرفته بودند متوجه شدند که خاک تازه ریخته شده است. رئیس زندان قضیه را دنبال نمود. به زودی ماجرا کشف گردید ولی سؤالات و استنطاق‌های او از زندانیان که کار کدامیک از آنها بوده است، به جایی نرسید، تا بالاخره رئیس زندان به جانب آکسیونوف که در راستی و درستی شهرت 26 ساله یافته بود آمد و خواهش کرد اگر از جریان امر مطلع است او را کمک نماید.
دقایق کمیابی بود که دست تقدیر پس از 26 سال برای گرفتن انتقام در اختیار آکسیونوف گذارده بود، پیرمرد به صورت رئیس زندان خیره شد و با خود گفت: امروز روز انتقام است، چرا نگویم و حقیقت را آشکار نسازم؟
ـ پیرمرد! راست بگو و مانند همیشه نشان بده که مرد با وجدان و شرافتمندی هستی.
آکسیونوف این بار به صورت ماکار خیره گردید.
ـ رئیس! خدا نمی‌خواهد من حقیقت را اظهار کنم و چون این راز را آشکار نخواهم کرد با من هرچه می‌خواهید بکنید.
اصرار شدید رئیس زندان و تهدید او هیچکدام در آکسیونوف مؤثر واقع نگردید، ناچار قضیه نامکشوف باقی ماند و به دست فراموشی سپرده شد.
آن شب وقتی آکسیونوف در سلول خود راه می‌رفت سنگفرش حرکتی کرد و ماکار وارد گردید.
ـ پیرمرد! چرا امروز نگفتی که نقب را چه کسی کنده است؟
ـ چرا اینجا آمده‌ای؟ برو گمشو، از جانم چه می‌خواهی؟
ولی ماکار ساکت و خاموش بر جای ایستاده بود.
ـ چرا ایستاده‌ای؟ برو! والا پاسبان‌ها را صدا خواهم کرد.
ماکار به پای پیرمرد افتاد و گفت: دیمیتریچ مرا ببخش.
ـ برای چه؟
ـ زیرا من رفیق تو را کشتم.
ـ از جلوی چشمم دور شو!
ـ مرا ببخش، از تو معذرت می‌خواهم.
آکسیونوف می‌دانست چه بگوید و چه بکند.
ماکار زانوی پیرمرد را در آغوش گرفته با گریه می‌گفت:
ـ دیمیتریچ ترا به خدا مرا ببخش، فردا صبح من به گناه خود اعتراف خواهم کرد و تو می‌توانی به سراغ زن و بچه منتظر خود بروی، فقط می‌خواهم روح بزرگ و وجدان بی‌نظیر تو مرا بخشیده باشد.
ـ دیگر احتیاجی به اعتراف نیست، زن من مرده و بچه‌های من مرا فراموش کرده‌اند. جایی ندارم بروم.
ـ آکسیونوف! مرا ببخش به خاطر قلب پاک و رنج برده‌ات مرا ببخش، من نمی‌دانستم تو اینقدر بزرگ و ارجمندی.
آکسیونوف به گریه افتاد و ماکار هم او را همراهی می‌کرد.
ـ خدا ترا ببخشد.
آکسیونوف آرزوی آزادی نداشت فقط منتظر مرگ خود بود، خصوصاً اکنون که دیگر لکه ننگ و بدنامی دامان اطفالش را آلوده نمی‌کرد.

فردا صبح علی‌رغم آنچه آکسیونوف خواهش کرده بود ماکار تحت فشار وجدان و بزرگی روح پیرمرد زندانی به گناه خود اعتراف کرد، ولی وقتی فرمان آزادی آکسیونوف را برایش آوردند بیش از چند دقیقه از مرگش نمی‌گذشت.

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت00:49توسط bont | |

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...

www.cdtap-shoping.ir
هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!!

لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت00:25توسط bont | |

داستان عاشقانه جدید و زیبا ( آذر 90 )

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

 

خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .

  • خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
  • من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
  • خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
  • خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
    در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
    و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند …
از صحراهای سوزان …
از کوهای بلند …
از دره های عمیق …
از دریاها …
از شهرهای شلوغ …

  • سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .
  • ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .
  • فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .
  • پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
  • شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
  • ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .
نه در دنیای واقعیات .
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

  • دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
    اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
    « آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
    خط اولی گفت : این بی معنیست .
    خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
    خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
    خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

 

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت00:13توسط bont | |

گفته بودم اگه باشی نبض دنیا رومیگیرم"

گفته بودم ته قصه دست تو دست تومیمیرم

اما تو اینجا نموندی هر دقیقه ختم من شد

"هر ترانه یه بهانه واسه با تو ما شدن شد

 

بهمن ماه بود

چند ماهی بود که بابا و مامان من منتظر باز شدن سایت کربلا بودن تا اسم نویسی کنن

هر بارکه حرف کربلا میشد بهشون میگفتم منم باهاتون میام ولی قبول نمیکردن

فامیلمون تو سفرای زیارتی بچه هاشونو با خودشون نمیبردن

یه جورایی این کار تو فامیلمون غیرعادی بود 

چند سال بود که بابا و مامان من میخواستن برن کربلا ولی هر بار جور نمیشد

بار آخر یعنی تابستون همون سال ۸۷ وقتی دوباره بحث کربلا شد به بابا  و مامام گفتم منم میام و این بار درکمال ناباوری قبول کردن

چند ماهی منتظر شدیم تا بالاخره سایت تو بهمن ماه باز شد

همه هجوم آورده بودن دم آژانسای مسافرتی

اون روز از کله ی صبح تا ظهر من سر پا وایسادم تا بالاخره تونستم اسم خودمون و خانواده ی عممو بنویسم

قرار شد همگی برای آخر فروردین ۸۸ بریم کربلا

 

دو سه هفته بیشتر به کنکور ارشد نمونده بود

بعضی وقتا که دلم میگرفت به مهدی پیام میدادم

 

"امروز را برای بیان احساست به عزیزات غنیمت شمار!شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد"

مهدی هم یه بار تو جواب دلتنگیام برام فرستاد که

 

دور گردون گر دوری برمرداد ما نرفت"

"دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

تو همون روزا یه بار که داشت برف میومد براش فرستادم که

 

!ایمان بیاوریم"

ایمان بیاویم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی

"...نگاه کن که چه برفی میبارد

 

تو خونه نمیتونستم دووم بیارم

بعد ازظهرا که میشد دلم میگرفت و اشک میریختم

تصمیم گرفتم این چند هفته ی آخرو برم کتابخونه ی دانشگاه

صبح تا ظهر با هر مصیبتی بود یکی دوساعت درس میخوندم وبعد ازظهرا راهی دانشگاه میشدم

دوست داشتم وقتمو تلف کنم

دوست داشتم این روزا زودتر بگذره

دوست داشتم ساعت ها تو راه باشم و فکر کنم

یه بارکه داشتم میرفتم دانشگاه مهنازو دیدم

مهناز کسی بود که نامه ی منو به مهدی رسونده بود

اون ازماجرای برگشتن مهدی وخواستگاریش چیزی نمیدونست

اون روز ازم پرسید چه خبر از مهدی؟

منم خیلی سربسته بهش گفتم که اون اومد سراغ من و هنوز معلوم نیست به هم برسیم یا نه؟

گفت برای چی؟

!گفتم ممکنه تو یه سری موارد به تفاهم نرسیم

نمیتونستم مشکل اصلیمونو بگم

احساس میکردم گفتن مشکل اصلی و اینکه مهدی نمیتونه با من ازدواج کنه منو کوچیک میکنه

اون  هم بعد از اون همه ماجرا

بعد از پا پیش گذاشتن

بعد از یه بار نه شنیدن

بعد از دعا برای برگشتن

حالا اینکه مهدی نمیتونه ازدواج کنه چیزی جز حس ترحم به من نداشت 

اون روزا تو کتابخونه هم حال و روز درست و حسابی ای نداشتم

درس خوندنام با تمرکز نبود

منی که قبلا همه به تمرکز زیادم غبطه میخوردن اون روزا کم آورده بودم

بنفشه هم میومد کتابخونه

اون حسابی درس خونده بود

مهدی هم خیلی بهش کمک کرده بود

مهدی خیلی از کتاباشو به بنفشه میداد

کتابای مهدی بین من و بنفشه و یکی از دوستای مهدی رد و بدل میشد

بنفشه میدونست مهدی کتاباشو به دوستش هم میده ولی نمیدونست کتاباش دست منم هست

یکی ازکتابای مهدی بود که بنفشه بهش احتیاج داشت

منم احتیاج داشتم

یه مدت  اون کتاب دست من بود

بنفشه ازمهدی خواسته بود که اون کتابو براش ببره ولی مهدی به خاطر من پشت گوش مینداخت

یه روز مهدی بهم پیام داد و گفت کتابو بده به خانوم فلانی!بهش بگو من دادم به تو و تو قراربوده به دستش برسونی

بالافاصله پیام داد که حواسم نبود این پیامو اشتباهی برای اون هم فرستادم

با پیام اشتباهی رابطه ی من ومهدی پیش بنفشه تا حدودی لو رفت

بنفشه روکه دیدم سعی کردم یه جوری درستش کنم

بهش گفتم کتاب دست من بود!ببخشید باید زودتر از اینا به دستت میرسوندم!تقصیر مهدی نیست

!بنفشه هم که ناراحت بود گفت نه من دیگه وقت برای خوندن این کتاب ندارم!باشه برای خودت

سعی کردم بنفشه رو راضی کنم و از دلش در بیارم

تو کتابخونه زیاد همو میدیدم

شده بود سوهان روح من

!میگفت فامیلتون میخواد زن بگیره ها! نمیخوای دست به کار بشی؟؟؟؟؟ داره از دست میره ها

!با این حرفاش پوزخند میزدم ومیگفتم طوری نیست!بذار بره

!چند باری خواستم بهش بگم کجای کاری دختر؟مهدی منو دوست داره!ازم خواستگاری کرده

!ولی هر بار یه چیزی جلوی دهنمو میگرفت ومیگفت نگو!صبر کن ببین تکلیفت چی میشه

من میدونستم بنفشه مهدی رو دوست داره

این موضوع رو از تابستون فهمیده بودم

تابستون هر چی خواستم از زیر زبونش بکشم که کیو دوست داره  چیزی نگفت

ولی نشونه هایی داد که معلوم بود اون شخص مهدیه

از وقتی فهمید من و مهدی با هم مثلا فامیلیم رابطش با من گرم تر شد

از رفتاراش از حرفاش میشد بفهمن مهدی رو دوست داره

ولی برای من مهم نبود

خیلی از دخترا چشمشون دنبال مهدی بود

برام مهم این بود که مهدی از بین همشون اومده سراغ من

من نمیتونستم برای بنفشه کاری انجام بدم

بنفشه هم برام مثل بقیه ی دخترایی بود که مهدی رودوست داشتن

چند ماه قبل یه بار بهم گفت این فامیلتون غیرتیه؟

گفتم چطور؟

گفت من یه پیامی بهش دادم نمیخوام در موردم فکربدی کنه

گفتم چی؟

گفت مهدی یه کاری برای من کرد که اصلا برام تعجب آور بود! منم بهش پیام دادم که

!اسم دو تا گل رو بگو که با خ شروع میشه؟خودت و خودت

مهدی هم تو جواب گفت خیلی ممنون! لطف دارید

!!!به بنفشه گفتم من نمیدونم غیرتیه یا نه ولی برام جالبه جوابتو داده

حدس زدم کاری که  بنفشه ازش حرف زده همون شبی بوده که مهدی به بهونه ی گرفتن شماره ی من از بنفشه بهش زنگ زده و تاریخ امتحان ارشدو گفته

!چون گفتن تاریخ امتحان ارشد اون هم توی مهر ماه کار عجیبی بود

 

بعد از اینکه مهدی بهم گفت هیچ وقت به سرت نزنه بیای در خونمون یه بار که میخواستم یکی از جزوه هامو به بنفشه بدم بنفشه به شوخی گفت برای برگردوندنش میرم در خونه ی فامیلتون!جزوتو میدم به اونا

!!!!!بهش گفتم یهو به سرت نزه بری اونجاها!مامانش میکشتت

بنفشه گفت برای چی؟مگه من میخوام چی کار کنم؟

!گفتم هیچی! فقط درخونشون نرو!مامانش سایتو با تیر میزه

!بنفشه اصرار کرد که بگو بدونم چجوری با مهدی رابطه داشته باشم که فکر بدی در موردم نکنه

!گفتم رابطه قبلیتو ادامه بده! فقط درخونشون نرو

همون قدر که مهدی منو از مامانش ترسونده بود منم بنفشه رو ازمامان مهدی ترسوندم

یه بار دیگه هم بنفشه اصرار داشت که اسم کوچیک مامان منو بدونه

میگفت بعدا نیاز میشه مامانتو با اسم صدا بزنم

با این کارای بنفشه میفهمیدم مهدی رو دوست داره

من و بنفشه با یکی از بچه ها ی ترم بالایی تو کتابخونه آشنا شده بودیم

یه بار بنفشه بهم گفت دوست همین دختر ترم بالاییه مهدی رو دوست داره  واومده تو کتابخونه نشسته و به خاطر مهدی گریه کرده

هر بار که میفهمیدم یکی مهدی رو دوست داره و به جمع خاطر خواهاش یکی اضافه شده دلم میلرزید

!با خودم میگفتم نکنه همینا بشن سد راه نرسیدنمون

 

کتابای مهدیو که تو کتابخونه میخوندم بعضی بچه ها که از کنارم رد میشدن و یه شکایی کرده بودن بهم میگفتن کتابت چقدر خط خطیه

چون حساس شده بودن وقتی میومدن پیشم کتابو میبستم

هر وقت بنفشه میدید دارم تو کتابای مهدی خط میکشم میگفت تو این کتابای مهدی خط نکش دوستاش جرات ندارن خط بکشن اون وقت تو خط میکشی

!با مسخره بازی  بهش میگفتم من از دوستاش بهش نزدیکترم

واقعا هم احساس میکردم نزدیک ترم

بنفشه به مسخره بازی میگفت یه شعری یه چیری تو کتابش بنویس بفهمه دوسش داری!داره از دست میره ها

همیشه تو جواب این حرفاش پوزخند میزدم

بنفشه به خیال اینکه فکرمیکرد من و مهدی فامیلیم خیلی هوامو داشت

یه روزکه برای انجام کاری چند هزار تومن پول کم داشتم از بنفشه خواستم بهم پول قرض بده

گفت ندارم و سریع رفت از بچه ها برام جورکرد

کاملا احساس میکردم ایناهمش به خاطر اینه که اون مهدی رو دوست داره و میخواد هوای فامیلاشو داشته باشه

یه بار برای یکی ازدوستای بنفشه یه مشکلی تو آموزش دانشگاه پیش اومده بود

به بنفشه گفتم احتمالا مهدی تو آموزش دانشگاه آشنا داره

ازم خواست به مهدی زنگ بزنم ولی بهش گفتم من زنگ نمیزنم خودت زنگ بزن

خودش رفت که زنگ بزنه

رفتم پیشش وایسادم و به مسخره بازی گفتم میخوام بدونم چی به هم میگید؟

جایی که بودیم معمولا آنتن نمیداد

بنفشه هم چند بار الوالو کرد و وقتی فهمید مهدی کجای دانشگاس گوشیو قطع کرد و رفت پیشش

دلم میخواست بدونم چه جوری با هم حرف میزنن ولی نشد

یه روز فهمیدم که بنفشه شروع کرده تست بزنه و بیشتر تستارو اشتباه زده

برای همین وضعیت روحیش به هم ریخته

بالافاصله زنگ زده به مهدی و بهش گفته

مهدی هم دلداریش داده

وقتی من این موضوع روازمینا شنیدم داشتم آتیش میگرفتم

به مهدی پیام دادم که

برام خیلی جالبه که خانوم فلانی میتونه بهت زنگت بزنه و با حرف زدن باهات آروم بشه ولی من نمیتونم

مهدی جوابمو نداد

چقدر اون روزا براش بی ارزش شده بودم

اون روزا مهدی روتو دانشگاه میدیدم

!همش با خودم میگفتم مگه قرارنبود چند روز بره کوه وفکر کنه؟پس چرا همش تو دانشگاست؟

اون روزا همش اضطراب داشتم

هیچ وقت این اضطرابا رو تجربه نکرده بودم

وقتی شرایطمو به بچه ها میگفتم فکر میکردن به خاطر امتحانه

بچه ها منو همیشه به عنوان یه آدم با آرامش میشناختن

یه آدمی که استرس و اضطرابی نداره

یه آدمی که همیشه با حرفاش دیگرانو آروم میکنه

ولی اون روزا دیگران بودن که منو آروم میکردن

...بهم میگفتن چرا اینجوری شدی؟تو خودت قبلا به ما آرامش میدادی!حالا خودت

این چیزا برام گرون تموم میشد

اینکه مهدی منو به جایی رسونده که حالا باید دیگران باهام حرف بزنن و آرومم کنن

یه پیام به مهدی دادم وبراش نوشتم که

بچه های کلاس بهم میگن همیشه وقتی ما اعصابمون خورد بود میومدیم پیش توتا آروم بشیم٬ چون میدونستیم تو آرامش داری و آروممون میکنی!بهم میگن چه اتفاقی افتاده که تو اعصابت خورده؟بهم دلداری میدن چون فکر میکنن به خاطرارشده

مهدی جوابمو نمیداد

منم تا میتونستم حرفای دلمو بهش میزدم

یه بار بهش گفتم

مثل یه عروسکت تو دستات هر جور بخوای باهام بازی میکنی و کاری نداری چه بالایی سرم میاد

یه بار دیگه هم بهش پیام دادم ونوشتم که

دو سال پیش گفتی میخوام برای ارشد بخونم! میخوام خیالم راحت باشه !اومدی وهمه چی رو تموم کردی!امسال اومدی و به قول خودت با حرفامون انگیزه پیدا کردی که حسابی برای آزمون کارت بخونی!حالا بعد دوسال درست زمانی که باید بهم انگیزه میدادی همه انگیزمو ازم گرفتی !ولی طوری نیست انشاالله سال دیگه خودم به خودم انگیزه میدم

 

من اون روزا صبر و تحملمو از دست داده بودم

از روی که مهدی بهم گفته بود باید همه چیز بینمون تموم شه تحت فشار بودم

بعد از اینکه دوباره رابطم با مهدی خوب شد یه بارمهدی بهم گفت بدترین خصوصیت اخلاقیت چیه؟

!بهش گفتم نمیدونم! فقط اینکه میدونم این روزا اخلاقم بد شده!صبر و تحملمو از دست دادم

!خنده ای کرد وگفت حالا که نوبت  ما رسید؟

!بهش گفتم نه! دارم سعی میکنم مثل قبل بشم

داشتم سعی میکردم ولی نمیشد

هرروز بیشتر صبرمو از دست میدادم

بی طاقت تر میشدم

اون روزا اصلا روزای خوبی نبود

از یه طرف مشکل مهدی

از یه طرف یکی از فامیلامون که زنگ میزد و چند نفرو برای خواستگاری معرفی میکرد و من هر دفعه میگفتم نه

از یه طرف قبض موبایلم که مال آذر و دی  بود و سی هزارتومن اومده بود

بیست هزار و خورده ایش مربوط به پیام کوتاه بود

یعنی من دو هزارتا پیام فرستاده بودم

منی که قبض موبایلم همیشه دور و بر ده هزار تومن میومد سی هزار تومن برام خیلی بود

اون هم تو شرایطی که من بیشتر وقتمو تو دانشگاه بودم ازنظر بابا و مامانم لزومی نداشت اینقدر پیام بفرستم 

بابام گفت قبضتو نمیدم تا قطع شه

!منم سر لجبازی گفتم خب ندید

دقیقا همون روزا بود که یه بار یه مشاور تو تلویزیون حرف میزد و میگفت دوتا قبض هست که وقتی مبلغش زیاد میاد نشونه ی مشکل روحی روانیه!یکی قبض آب!یکی قبض تلفن

!!!!بابای منم که پای تلویزیون نشسته بود با خنده به من گفت پس تو هم مشکل روحی داشتی

دلم میخواست بگم آره!مشکل داشتم

بگم همین موبایل وهمین شعر فرستادنا بود که باعث شد دل مهدی رو نرم کنم  و اون تصمیم بگیره بیشتر فکرکنه

اگه همین گوشی نبود ممکن بود همه چیز همون روز اول تموم شه

روزا یکی یکی داشت میگذشت

شبا با بچه ها تا ساعت ده کتابخونه بودیم

با ماشین یکی از دوستام برمیگشتم خونه

نزدیک خونشون منو پیاده میکرد و بقیه ی راهو بابام دنبالم میومد

یه بار که تو راه برگشت تو ماشین دوستم با هم حرف میزدیم بحث همین استرسا شد

بهش گفتم همه فکر میکنن استرس من به خاطر کنکوره!ولی در صورتی که مشکل من چیز دیگس

دلم میخواست میتونستم با یکی درد ودل کنم ولی اون روزا هیچ کس به جز ارشد فرصت فکرکردن به چیز دیگه ای رو نداشت

سعی میکردم با بچه ها به بهونه ی ارشد حرف بزنم تا آروم بشم

با مینا

با بنفشه

اونا دلداریم میدادن

یه بار بنفشه برام فرستاد که

قطره تو دریا زیاده!اما فقط قطره ای میشه مروارید که خودشو تحت فشار و سختی تو صدف قرار میده! چند روز دیگه تو هم میشی همون مروارید زیبا

کسی نمیدونست دردم چیه

روزای آخر بود

جمعه شب سریال حضرت یوسفو پخش کرد

همون قسمتی  که زلیخا در فراق یوسف اشک میریخت وناله میکرد ومیگفت یوسفم کجایی؟تا کی این درد جدایی

با دیدن سریال بغضم گرفت

به زور خودمو کنترل کردم که پای تلویزیون گریه نکنم

سریال که تموم شد رفتم تو اتاق و زار زار گریه کردم

بلافاصله یکی از بچه ها که اون هم یه پسریو دوست داشت وازش جدا شده بود بهم پیام داد که من هروقت سریال یوسفو میبینم داغ دلم تازه میشه

فرداش تو کتابخونه بحث سریال شد

بنفشه گفت که اون هم دیشب پای سریال گریه کرده

انگار اون شب هر کی دلش پر بود گریه کرده بود

 

چند روز به کنکور بیشتر نمونده بود

من درس درست و حسابی ای نخونده بودم

به سرم زد اصلا سر جلسه نرم

البته فقط در حد یه فکر بود

به مهدی پیام دادم و گفتم تصمیم گرفتم سر جلسه نرم!وقتی چیزی نخوندم برای چی برم؟

جوابمو نداد

فرادش که روز قبل کنکور بود جواب داد که تصمیم با خودته!ولی کاری نکن که بعدا پشیمون بشی!این آخرین پیامیه که قبل کنکورت میدم

خوشحال شدم

از اینکه حداقل جوابمو داد

ولی لحن حرف زدنش تلخ بود

یه نشونه بود از اینکه با خودش برای مشکلش کنار نیومده

شب آخر تو کتابخونه حسابی با بچه ها خندیدیم

کتابخونه رو رو سرمون گذاشته بودیم

بالاخره چهارشنبه رسید

۲۳ بهمن

...روز امتحان ارشد

ترانه یادم نمیاد تنها بدون دوست دارم"

بدون که با نبودنت قدم قدم بد میارم

ترانه یادم نمیاد اما هنوز کنارتم

"تو یار من نیستی و من تا ته دنیا یارتم

 

اون شب گذشت و پنج شنبه شد

من هنوز یه امتحان دیگه داشتم

ریحانه ازم خواست برای خوندن اون امتحان بریم خونه ی مینا

حوصله ی دور هم بودنو نداشتم

دلم میخواست تنها باشم و تو درد خودم بسوزم

به ریحانه گفتم من حوصله ندارم بیام

!!!!!!!!!!!عصبانی شد و پیام فرستاد که کوفت را با کمی درد مخلوط کرده به تو میخورانیم

با پیامش خندم گرفت

با خودم فکر کردم بهتره این دور هم بودنو از دست ندم

حداقل به خاطردوستام نه نگم

قبول کردم و قرار شد جمعه بریم خونه ی مینا و برای امتحان شنبه درس بخونیم

روز جمعه دور هم جمع شدیم

رفتیم طبقه ی پایین خونه و اونجا هم خیلی سرد بود

من و ریحانه زیر پتو کنار همدیگه نشسته بودیم وداشتیم به هم دیگه پیام میدادیم ومسخره بازی در می آوردیم و میخندیدم

هر چند من خنده هام از ته دل نبود

خنده ای برای اینکه کسی غم چشامو نبینه

اون روز ریحانه بهم گفت بعد از کنکور مهدی میاد خواستگاریت؟

سری تکون دادم وگفتم احتمالا

چند بار خواستم همه چیزو به زبون بیارم ولی هر دفعه منصرف میشدم

نمیخواستم خوشی اون روزمونو با گریه هام تلخ کنم

حوصله ی حرف زدن وتعریف اون همه اتفاقو هم نداشتم

اون روز درس درست وحسابی ای نخوندیم و بیشتربه مسخره بازی گذشت

شنبه شد و من آخرین امتحانودادم

باید یه ماه دیگه صبر میکردم تا کنکور ارشدو بدم و بعد مهدی بهم بگه چه تصمیمی گرفته

حوصله ی درس خوندنو نداشتم

دلم گرفته بود

به مهدی پیام دادم که

بعضی وقتا شک میکنم که دوستم داشته باشی!تو یه سر سپرده میخوای که هر چی بگی بگه چشم! ولی من دل سپرده بودم

مهدی گفت این طور که تو فکر میکنی نیست!زود قضاوت نکن

براش فرستادم که " تمام سهم من از عشق بی قراری بود..." و اشک ریختم

 

اون روزا مهدی قرار بود دو سه تا تحقیق دیگه به دستم برسونه

فرصت دادن تحقیقا داشت تموم میشد و من مدام به مهدی میگفتم زودترتحقیقارو بهم بده

مهدی هم درگیر امتحاناش بود

یکی از تحقیقا همه کارش تموم شده بود و فقط کافی بود مهدی برام پرینت بگیره

چون به بچه های کارشناسی ارشد چند هزار برگ سهمیه ی پرینت میدادن مهدی اصرارداشت خودش از سهم پرینتش این کارو برام انجام بده وهمیشه هم بهم میگفت اگه برای تحقیقی میخوام پرینت بگیرم از سهمیه ی اون بگیرم

من احتیاج به اون تحقیق داشتم تا زودتر به دست استاد برسوم

مهدی هم مدام پرینت گرفتنشو عقب مینداخت و امروز فردا میکرد

قرار بود وقتی پرینت میگیره برام بذاره تو فایل انجمن

اون دیگه نمیخواست با من مستقیم روبه رو شه

وانمود میکرد که دیدن من رو فکر کردنش تاثیر میذاره ونمیتونه خوب فکر کنه

روزی که قرار بود پرینت بگیره و بذاره تو فایل رفتم انجمن 

ولی خبری از تحقیق نبود

چند باری اومدم و رفتم ولی فایل خالی بود

بیرون دانشکده مهدی رو با دوستاش دیدم

داشتن با هم میگفتن و میخندیدن

منم تو ماشین نشستم و نگاشون کردم

با خودم گفتم حالا از دوستاش خداحافظی میکنه و میره برام پرینت میگیره

ولی هر چی منتظر شدم دیدم ازدوستاش جدا نشد

تا خداحافظی میکرد ومیرفت برمیگشت و دوباره با دوستاش حرف میزد

از دستش عصبانی شدم

ماشینو روشن کردم و با سرعت از کنارشون رد شدم

مهدی که تا اون موقع منو ندیده بود متوجه ی من شد

رفتم یه چرخی تو دانشگاه زدم  و دوباره برگشتم دانشکده

مهدی هنوز داشت با دوستاش حرف میزد

خداحافظی کرد

فکر کردم میره و برام پرینت میگیره

ولی دیدم سوار ماشین شد

این دفعه عصبانیتم بیشتر شد

!!!!!!!!بهش پیام دادم که حرف زدن با دوستات واجب تر از پرینت گرفتن منه

همون موقع راه افتادم و نمیدونم با چه سرعتی خودم رسوندم خونه

مهدی جواب داد که علیک سلام(سلام کردن ثواب داره) نیم ساعت دیگه برو برش دار

چقدر این آرامشش عذابم میداد

تو بدترین شرایط هم ازم انتظار داشت سلامش کنم

بهش گفتم دیگه لازم نیست!من خونم

فرداش رفتم وتحقیقو از انجمن برداشتم

چه تحقیق قطوری بود

فکرنمیکردم اینقدر زیاد باشه

تو دلم یه دستت درد نکنه به مهدی گفتم

همون روز تحقیقو به استاد دادم واتفاقا همون لحظه هم مهدی منو دید

فرصت یکی دیگه از تحقیقا هم داشت تموم میشد

موضوعی که به استاد پیشنهاد داده بودمو قبول نکرده بود

مهدی هم بهم میگفت چند روزی صبر کن تا بتونم یه تحقیق دیگه برات جورکنم

نمیدونستم چجوری میخواد تحقیق جورکنه

چون قرار ما این نبود که از دیگران تحقیق بگیریم

قرار بود یا تحقیقای خودشو بهم بده یا خودش برام تحقیق کنه

من اصرار داشتم که مهدی زودتر تحقیقو به دستم برسونه ولی اون میگفت اگه تحقیق میخوای باید صبر کنی

وقتی فهمیدم دیگه فرصت تموم شده زنگ زدم به استاد

خیلی بهش اصرارکردم که چند روزی بهم فرصت بده ولی قبول نمیکرد

داشتم با بغض بهش اصرار میکردم

آخر سر بهم گفت باید حداقل چک نویسشو بذاری تو باکسم که مطمئن شم داری روش کارمیکنی تا بهت فرصت بدم

من هیچ چک نویسی نداشتم

خودم رفتم کتابخونه  و درعرض چند ساعت از بین چند تا کتاب چند صفحه ای نوشتم و انداختم تو باکس استاد

بعدا فهمیدم استاد نمره هارو رد کرده و اصلا سراغ باکسش هم نیومده

یکی دیگه از تحقیقارو هم مهدی خیلی دیر بهم رسوند

استاد اون درس دیگه دانشگاه نمیومد ومن مجبورشدم برای دادن تحقیق بهش یه صبح تا ظهر وقت بذارم تا یه جا تو شهر پیداش کنم و به دستش برسوم

تحقیق دادنا و کمک های مهدی شده بود مایه ی اعصاب خوردی من

مجبور بودم مدام بهش پیام بدم

شده بودم مثل طلبکارا

انگار وظیفش بود برام تحقیق کنه

هر چند دوست نداشتم تو فشار تحقیق کردن بذارمش ولی تعهدی بود که خودش قبول کرده بود ومنم روتعهدش حساب کرده بودم

برای همین وقتی میدیدم نسبت به تعهدش سستی میکنه عصبانی میشدم و مثل طلبکارا باهاش حرف میزدم

کم کم استاداها برگه هامونو صحیح کردن و نمره ها رو تو برد زدن

نمره های من برخلاف تصورم اصلا خوب نمیشد

اون امتحان اولیو که با ذوق و شوق داده بودم و فکر میکردم ۲۰ میشم در کمال ناباوری ۱۸ شدم

برام خیلی مهم بود اون امتحانم ۲۰ بشه

چون مهدی تو اون درس خیلی بهم کمک کرده بود

سر کلاسش با به سوالای استاد جواب میدادم و مثبت میگرفتم

به استاد تحقیق داده بودم

مطمئن بودم ۲۰ میشم

...ولی

استادشو دیدم و اعتراض کردم ولی بهم گفت برگمو با دقت صحیح کرده و غیرممکنه نمرم بالاترشه

میدونستم مهدی نمرهاموچک میکنه

برای همین از نمرم خجالت میکشیدم

اون امتحاناییو هم که تو سردرد داده بودم اصلا خوب نشده بود

یکی از استای ما بود که معمولا رنج نمره هاش بین ده تا پونزده بود

اگه نخونده میرفتی یا میخوندی وخودتو میکشتی نمرت زیاد تفاوتی نمیکرد

نمره ی منم که مربوط به درس این استاد بود خیلی بد شد

با کنفرانسی که سر کلاسش داده بودم شدم ۱۳

با چند تا از بچه ها تو اتاق استاد بودیم برای اعتراض

استاد اعتراضای بچه ها رو قبول نمیکرد

منم نشسته بودم تا نوبتم شه

وقتی نوبتم شد رفتم پای میزاستاد

استاد برگمو از بین برگه ها در آورد

همون لحظه مهدی هم اومد تو اتاق و پای میز استاد وایساد

قبلش مهدی رو دیده بودم

خدا خدا میکردم نیاد تو اتاق

ولی  دقیقا همون لحظه که نباید میومد اومد و با استاد کار داشت

برگه ی من رومیز بود

دلم میخواست برگه روبردارم و از اون رو کنم که نمرم پیدا نباشه ولی استاد گوشه ی برگه رو گرفته بود

مهدی کنارمن وایساده بود و داشت با استاد حرف میزد

منم ازخجالت سرمو پایین انداخته بودم

مهدی که رفت شروع کردم با استاد بحث کردن

تونستم ثابت کنم که برگمو اشتباه صحیح کرده

استاد که تا اون لحظه اعتراض هیچ کدوم از بچه ها رو قبول نکرده بود تا فهمید برگه ی منو اشتباه صحیح کرده همه ی برگه هاروجمع کرد و گفت برید بیرون!برید بیرون

نمیخواست ازابهت استادیش کم بشه

بهش اصرار کردم ولی اون گفت برو به سلامت

با بغض از اتاقش بیرون اومدم

استادی که همه به مومن بودن میشناختنش حاضر نشد نمره ی منو درست کنه

اون هم تو شرایطی که با اون همه رقیب برای ارشد یه نمره هم برای من سرنوشت ساز بود

یکی دیگه از استادا ترم قبل نمرمو کم داده بود و وقتی متوجه شد که دیگه نمرهارو تایید نهایی کرده بودن و نمیشد تغییرش بدن

از اول ترم ۷ هر وقت منو میدید میگفت اگه تو امتحانای این ترمت نمره کم آوردی بهم بگو تا با استادش حرف بزنم و اون نمره ای که من بهت ندادمو یه استاد دیگه جبران کنه

رفتم با این استاد حرف زدم

بهش گفتم یکی از درسام نمرش کم شده

اون هم رفت با استادش حرف زد و نمره ی ۱۳ من شد ۱۵

اون استاد جبران اشتباه یه استاد دیگه رو کرد ولی حاضر نشد خودش اشتباهشو جبران کنه

از اینکه مهدی نمره ی ۱۳ منو دیده بود ناراحت بودم

!همون روزی که نمرمو دید بهش پیام دادم وگفتم نگرانم!همه نمره هام داره خراب میشه

!گفت فدای سرت!خراب میشه چون خدا میدونه بی معدل قبولی

!خیلی وقت بود اینقدر خوب باهام حرف نزده بود!فدای سرت نگفته بود

بهش گفتم خوشحالم که تو هستی که بهم دلداری بدی!ولی دلم میسوزه که تلاشام داره اینطوری به هدر میره

 

اون روزا رابطه ی من و مهدی  یک نواخت نبود

یه روزخوب بود

یه روز بد

سیم کارت ایرانسل مینا هم جایزش اومد و چون اون سیم کارتو هم مهدی خریده بود و حاضر نبود پولشو بگیره مینا با مهدی حرف زد و ازش خواست که هر وقت جایزش اومد جایزشو اون برداره

شرایط جایزه این بود که باید از زمانی که به دستت میرسید تا یک ماه باهاش یه تماس میگرفتی تا نسوزه

مینا سیم کارتو به من داد تا به مهدی بدم

فرصت یک ماه داشت تموم میشد و من مهدی نمیدیدم که به دستش برسونم

بهش پیام دادم که سیم کارتت میسوزه ها! باهاش زنگ بزنم یا صبرکنم به دست خودت برسونم؟

دلم میخواست بهم بگه بیا یه جا قرار بذاریم وبهم بده

ولی مهدی گفت باهاش یه زنگ بزن

منم یه زنگ رو گوشی خودش زدم که شمارشو داشته باشه

 

سی دی شب شعر پارسالو مهدی بعد از اینکه دید به من داد تا منم ببینم

بعد از امتحانا بود که بهم گفت سی دی رو برگردون

بهم گفت خودت برو سی دی روبده به خانوم فلانی

دختری که مهدی ازش اسم برد یکی از دخترای کلاس خودمون بود که من میدونستم  اگه این کارو کنم رابطه ی من و مهدی لو میره 

به مهدی گفتم من این کارو نمیکنم!سی دی رو به خودت میدم تا بهش برگردونی

اصرار داشت که خودم به دختره بدم

تو دانشگاه ماشین مهدی رو دم کتابخونه دیدم

فضای بیرون کتابخونه خلوت بود

رفتم سی دی رو گذاشتم رو شیشه ماشینش زیر برف پاک کن و بهش پیام دادم که سی دی رو ماشینته بیا برش دار

تو ماشین خودم منتظرشدم تا بیاد برداره وخیالم راحت شه

هرچی صبرکردم نیومد

همینجور داشتم بهش پیام میدادم

میدونستم نمیخواد منو ببینه

منم نمیخواستم ببینمش

!!بهش گفتم اگه تو نمیخوای منو ببینی مطمئن باش من هزار بار بیشتر نمیخوام ببینمت

بعد از کلی منتظر شدن دیدم داره به سمت ماشینش میاد

ماشینو روشن کردم وبا سرعت از اونجا دور شدم

...چه روزای بدی بود

 

 
 

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389  توسط الف  | آرشیو نظرات

ادامه 71

 
 

ای آسمان به سوز دل من گواه باش"

کز دست غم به کوه وبیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

"مانند شمع سوختم و اشک ریخ

+نوشته شده در شنبه 07 مرداد 1391ساعت00:11توسط bont | |

داستان عاشقانه جدید انصراف از طلاق برای عشق

 


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!


این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

 

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.سایت پاتوق۹۸:هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!…منبع:سایت تفریحی پاتوق ۹۸

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

سایت پاتوق ۹۸ : راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به  سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

مجله انلاین جوان

پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید.

 

+نوشته شده در جمعه 06 مرداد 1391ساعت23:51توسط bont | |